داستانک

داستانک

مجموعه داستان های کوتاه جذاب , شیرین و خواندنی

قبر خالى

قبر خالى


ادامه ی مطلب

دختر فداکار

دختر فداکار


ادامه ی مطلب

خراشهای عشق

خراشهای عشق


ادامه ی مطلب

خر و مقام رفیع

خر و مقام رفیع


ادامه ی مطلب

مسلمان واقعی

مسلمان واقعی


ادامه ی مطلب

شبی که همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم


ادامه ی مطلب

ریش بلند

ریش بلند


ادامه ی مطلب

شمع فرشته

شمع فرشته


ادامه ی مطلب

میوه گندیده

میوه گندیده


ادامه ی مطلب

هيچ وقت اولين شانس رو از دست نده

هيچ وقت اولين شانس رو از دست نده


ادامه ی مطلب

داستانی از شکسپیر

داستانی از شکسپیر



ادامه ی مطلب

سنگتراش

سنگتراش

روزی مرد سنگتراش که شغل خود را ناچیز و حقیر میدانست،از کنار منزل ثروتمندترین تاجر شهر میگذشت.نگاهی به زندگی آن مرد کرد و گفت:"ای کاش من هم بازرگانی ثروتمند بودم"بلافاصله آرزوی آن مرد سنگتراش برآورده واو ثروتمندترین تاجر شهر شد.تا چند ماه خود راقویترین انسان میدانست،تا یک روز حاکم شهر سربازانش را فرستاده و مقدار زیادی پول به عنوان خراج از او گرفت.سنگتراش با خود گفت:"قدرتمند واقعی اوست،ای کاش حاکم بودم."ثانیه ای بعد او حاکم سراسر کشور بود و همه مردم به او احترام میگذاشتند.مدتی خود را قویترین میدانست،تا یک روز که وسط ظهر سوار بر تخت روان بود و نور خورشید چشمش را میزد و نمیتوانست مانع تابش آن شود،گفت:"خورشید قویترین است که حتی میتواند حاکم را نیز درمانده و مستاصل میکند،ای کاش خورشید بودم"این آرزوی سنگتراش فورا برآورده شد،اما وقتی دید یک تکه ابر میتواند جلوی خورشید را بگیرد،آرزویی دیگر کرد و تبدیل به ابر شد.ساعتی بعد که دید دارد آب میشود،آرزو کرد موجی سهمگین شود که باز هم آرزویش برآورده شد و به هر کجا دوست داشت میرفت،تا اینکه با صخره ای محکم برخورد کرد و متلاشی شد،با خود گفت:صخره از همه چیز و همه کس قویتر است"بلافاصله نیز تبدیل به صخره شد و کاملا خوشحال شد و ...که ناگهان ضربه ای به او وارد شد و دردش گرفت،به پایین که نگاه کرد تازه فهمید"قویترین"کیست.چند دقیقه بعد صخره  توسط یک سنگتراش شکسته و خرد شد


انسان و پرنده

انسان و پرنده

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی." پرنده گفت: "من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم." انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟" انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید. پرنده گفت: "نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید. انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمی‌دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی. پرنده گفت: " غیر از تو پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش می‌شود. " پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد ،و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه‌های كوچك انسان دست گذاشت و گفت:‌"یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم، بال‌هایت را كجا گذاشتی؟" انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد. آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .  


خسته نباشی پدر

خسته نباشی پدر

پدر خسته از سر کار به خانه برگشت. پسر از پدر پرسید پدر میتوانم بپرسم ساعتی چند دلار حقوق میگیری . پدر با بی حوصلگی گفت به تو ربطی ندارد. پس از اندک زمانی پسر بار دیگر این سوال را از پدر پرسید و پدر با عصبانت پسر کوچکش را دعوا کرد ولی پسر باز با خواهش از پدرش خواست تا بداند دستمزد پدرش ساعتی چند است و پدر ناگزید پاسخ داد ساعتی 20 دلار. پسر از پدر پرسید می توانی 10 دلار به من بدهی نیاز دارم. و پدر شاکی از اینکه تمام پافشاری های پسر از سوالش فقط برای گرفتن پول بود... با فریاد به پسرش گفت بر و به اطاقت تا دیگر نبینمت. پسر با حالی دگرگون راهی اطاقش شد . پس از مدت زمانی پدر از کارش پشیمان شد و برای دلجویی از پسرش راهی اطاق پسر شد . درب اطاق را که باز کرد دید پسرش دستپاچه مشغول جمع کردن پولش است. پدر با خشم از پسر پرسید. این پول ها چیست؟ پسر گفت پول های توجیبیم است. پدر سوال کرد چقدر است؟ پسر جواب 10 دلار . و پدر متعجت از پسر پرسید ! تو که خودت 10 دلار داشتی برای چه 10 دلار دیگر از من میخواستی؟ پسر در پاسخ به پدرش گفت. برای آنکه 10 دلار کم دارم تا بشود 20 دلار و به تو بدهم تا فردا یک ساعت زودتر به خانه بیایی ....


من چقدر ثروتمندم …

من چقدر ثروتمندم …


ادامه ی مطلب